سرچشمه تربیت
شونزدم این ماه رفتیم با آقایی بازار موبایل تا رم و جلد گوشی هامون رو بخریم . از اونجا میخواستم یواشکی آقایی رو پیاده برم میدون فلسطین تا مغازه ها را ببینیم که موافقت نکرد و گفت بریم لب رودخونه . از اونجا پیاده تا انقلاب و از انقلاب پیاده تا آمادگاه . سر آمادگاه که رسیدیم به آقایی گفتم قول داده بودی برام کتاب بخری بیا الان بریم ٰ نزدیکه . خلاصه قبول کرد و رفتیم داخل آمادگاه . آقایی دم مغازه وایساد تا با تلفن صحبت کنه و من رفتم داخل و کتاب سرچشمه تربیت از انتشارات همون ریحانه بهشتی رو با قیمت عالیی خریدم . از مغازه که بیرون اومدم به آقایی گفتم من بجای اینکه ذرت مکزیکی بخورم کتاب خریدم :) آقایی هم گفت پس من تنهایی ذرتم رو...
چکاب
هورا ... بالاخره رفتم چکابم رو دادم . جمعه ی هفته پیش رفتم تهران تا دیروز . 27 دی ماه دکتر برای منو آقایی آزمایش کامل رو نوشت . آقایی که هنوز وقت نکرده منم فرداش رفتم بیمارستان امین گفت اینجا این آزمایشات رو نمیگیریم و آزمایشگاه کاوه هم رفتم که گفت مبلغش حدودا میشه 130 هزار تومن . که من نرفتم . منتظر بودم بیمه تکمیلیمون درست بشه ولی خوشبختانه هفته پیش گفتم حالا یه سر برم بیمارستان شماره دو . من که بیکارم بیمارستان هم نزدیکه میرم ببینم چی میگن . صبح زود قرار بود خاله برام نوبت بگیره که خودش مریض شد و من برای اون وقت گرفتم :) شنبه رفتیم شاه عبدالعظیم و خاله برای من و شیدا و فاطمه و خودش ساندویچ فلافل خرید و متاسفانه ...
نویسنده :
مامانی
14:22
نامه اول
یعنی میشه ؟
خدایا برسون اون روزی رو که من بیام اینجا بنویسم : آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند ...
تکرار روزگار
وقتی به این فکر میکنم که من چه قدر عاشق بچه ای هستم که هنوز هیچ موجودیتی نداره ، پیش خودم میگم مامان من چقدر بچه اش رو دوست داره ! به این فکر میکنم که من قراره با تمام وجودم از خودم بزنم و به کودکم برسم ، کاری که مادرم برای من کرده . ولی آیا این رابطه دو طرفه هستش ؟ آیا کودک من هم به همان اندازه که من به او عشق میورزم عاشق من هست ؟ دوستم دارد ؟ من مادرم رو دوست دارم ولی میدونم این دوست داشتن من یک هزارم عشق او هم نیست . واقعا کمتر از بهشت حق مادرها نیست . من همان گونه پدرم رو دوست دارم ولی هرگز عمق عشق یک پدر را درک نخواهم کرد . این عشق ورزیدن ها مرتب تکرار میشن ، از مادرم به من و از من به کودکم . افسوس که میزان...
خواب
دیشب خواب میدیدم رفتم یه عالمه کتاب بخرم . اینقدر کتابهاش خوب بودن . کلی انتخاب کردم . همشون هم کودک و کودک یاری بودن . با کلی تخفیف ... ولی وقتی رفتم پای صندوق تا حساب کنم قیمت کتابها را یه دفعه کلی گرون کرد و من مجبور شدم کتابها را پس بدم :(





